Friends ( 223 )
milad sam
miladi
alireza saadi
iloveel...
ارش
djarashk2
poone rad
poone
kasra ghabely
im-a-pa...
Behnam Bala
behnamone
(¯`·._.·[ // Σ Ħ Я Δ // ]·._.·´¯)
-mehran-
IMAN
jf3
zohre jam
gharagoz
ramin
raminlove
سپهر ...
rumour
hosein
hoseint...
mahmood ahmadinezhad
dokimah...
farshad vejdan talab
grid
ahmad rakhshandehhesari
pani
arash
pinky
pesarak sheiton
pesarak
meeee -----
pedicrazy
mohammad mydonya
mydonya
Amir  Ghazi
amg
Ashkan
bluesta...
AzAdE
azade
مهرداد تنها
bedar
ahmad ANJALIAN
esfahani
reza safaei
hamsafar
حمید
ghachag...
parsa
bozorgh...
Pure LovE
l0ver
سعیده
saeedeh
maryam
koochoo...
دانيال
dani69
elias arazmjo
ea1985294
محمد سيف
mdsf
دفتر مهمان

l0ver

mer30 sar zadi

18 ساعت قبل

yavar

من و سکوت چند سالی است درخیالِ کویر تمام شنها را به جانِ خار قسم می دهیم ، ردی از نگاهِ مرگ و عطرِ غریبِ شاخه سدر نشانمان بدهند

2 روز قبل

master89

salam.chetori?
karte internet namahdood 1 mahe mikhay?
ba nevisandegie web karte internet begir..
ya agar dar zamineii mharat dari mitooni dar site man faaliat dashte bashi.
bia be www.qeep.dom.ir

2 روز قبل

aax66



ســــلام::::
یه پیام از AAX66
تو ماه خون::::
شایدازاین پیام خوشت نیاد ولی بخون::::
خدا داشت بنده اش را عذاب می داد بعد از 70سال توبه،توبه بنده قبول نشد...بنده برای بار آخر خدا را قسم داد به حسین گفت:الهی به حق حسین...
خدا بنده را بخشید و به ملائک عذاب گفت رها کنید،ملائک رحمت ببریدش سمت بهشت....
هم نسلی من..دوست وبزززی من،من تو که اندازه اون بنده گناه نکردیم..ولی مطمئن باش گناه داشتیم..پس بیا بگیم
الهی به حق حسین من و هم نسلیهای منا ببخش...

منا از دعای خیرتون بی نصیب نذارید...
امیر ارسلان

3 روز قبل

l0ver

hi ariana jonam

5 روز قبل

saeed3070

چندیست که بیمار وفایت شده ام,در بستر غم چشم به راحت شده ام,این را تو بدان اگر بمیرم روزی,مسئول تویی که من فدایت شده ام

6 روز قبل

saeed3070

مثل هيچ کس مث اون موج صبوري آه وفاداره به دريا تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا چه قدر تازه و پاآي مث ياساي تو باغچه مث اون ديوان حافظ آه نشسته لب طاقچه تو مث اون گل سرخي آه گذاشتم لاي دفتر مث اون حرفي آه ناگفته مي مونه دم آخر تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر تو همون آبي آه رسمه بريزن پشت مسافر مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته مث پرواز واسه قلبي آه يكي بالاشو بسته مث اون مهمون خوبي آه ميآد آخر هفته مث اون حرفي آه از ياد دل و پنجره رفته مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه مث اون قولي آه دادي گفتي يادش نمي مونه

6 روز قبل

saeed3070

اشک بهترين پديده ي دنياست ولي تا زيبا ترين چيز ها رو از انسان نگيره خودشو تقديم نميکنه

6 روز قبل

iman2002

pagetam kheili shakil o ziba shooode.





shab khosh.

6 روز قبل

iman2002

sdalam khooobi gooolam !










بر گوش جانم ميرسد آواي زنگ قافله – اين قافله تا کربلا ديگر ندارد فاصله
يک زن ميان محملي اندر غم تاب تب است – يا رب صدايش آشناست اين گريه هاي زينب است

6 روز قبل

aax66

ســــــــــــلام:
منم امیر...امیر ارسلان
50%مردم جهان عقیده دارند عشق چیزبیهوده ای است.....
25% عقیده دارندعشق به طور کلی عشق وجود ندارد......
15% عقیده دارند عشق فریب است.....
5% تا بحال اسم عشق را نشنیده اند......
3% عقیده و نظر خاصی ندارند و مابقی.....
2% عشق را قبول دارند!!!!اما باز عشق ♥ پیروز است.....

خوب حال تو کدوم از اینا را قبول داری...
منتظر جواب قشنگت هستم....

امضاء:AAX66
(خواهشا کپی نشود)

1 هفته قبل

dani69

salam azizam
mersi az inke sar zadi va hamitor motashakeram az pandi ke dadi, vali dar morede akhari ke gofti ba eshgh mibaze, yani man age asheghe to besham ham mibazam!!! ya mibaram? man fekr konam ke mibaram

1 هفته قبل

mydonya

سلام گلم خوبی

1 هفته قبل

dani69

Salam azizam
khubi? bebakshid man chand ruzi rafteh budam mosaferat nabudam. delam barat kheili tang shode bud. mibudamet

1 هفته قبل

rezaashna

salam khoobi ? arta yani chii ?

2 هفته قبل

amg

SaLaM
KHuBi ?
SaLaMaTi ?

2 هفته قبل

scorpion041

salam khobi? sar nemizani

2 هفته قبل

mydonya

سلام گلم خوبی

2 هفته قبل

mvcstar

khob dige ma inim

2 هفته قبل

jojeh

your well comeee

2 هفته قبل

kambiz

salam
khob hala bebakhshid
dige khaheshan mano nazan

2 هفته قبل

babby84

سلام گلم خوبی

2 هفته قبل

kamall

salam

2 هفته قبل

mvcstar

be manam sar bezan

2 هفته قبل

aax66

SALAM.
هر دفعه گفتم بخون..حالا میگم اگه دوست داری بخون...

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم..
...
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکردمن بیگمان
دوباره دیدن تورا آرزو میکردم و تونیز
هرگز ندیدن من را...
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

حالا من میگم اگر وبززز نبود ما جای نداشتیم برای فریاد..پس فریاد همیشگی(شایدم فریاد دلتا)بیا تو صفحه من بزن...
((میدونستم جواب میدی پیاما بهت دادم))

امضاء:AMIR ARSALAN..

2 هفته قبل

scorpion041

bebinam id dari bya yekam beharfim?

2 هفته قبل

scorpion041

تو که می دونی من زیاد به خیابونا وارد نیستم میشه بگی از کدوم طرف میشه قربونت برم ؟!

3 هفته قبل

mani-goodboy

salam aji joon

3 هفته قبل

imlegendofheart

گفتي که دلتنگي نکن آخ مگه ميشه نازنين حال پريشون منو نديدي و بيا ببين شب که ميشه به عشق تو غزل غزل صدا ميشم ترانه خون قصه تموم عاشقا ميشم

3 هفته قبل

kambiz

salam
khob bashe hala chera dg mizani mano?

3 هفته قبل

ssr

خدایا آيا يوسف انقدر زشت بوده است؟

خدایا چرا پوتیفار انقدر جذاب تر است؟

خدايا چرا صداي يوسف تو دماغي است؟

خدايا آيا زنان براي اين يوسف دست هايشان را بريده اند؟

خدایا چرا گریمور این سریال انقدر ناشیست؟

خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟

خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟

خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟


خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟

خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟

خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟

خدایا آیا این سریال تاریخی است یا طنز؟

خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟

خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟

خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!

خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟

خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟

خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟

خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟

خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!

خدایا آیا در آن زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟

خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟

خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می اوردند می خواهم

خدایا چرا دکور این فیلم اینچنین مزخرف و ابتدایی است؟

خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش جبرئیل!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد

خدایا این سریال را از ما نگیر!!

3 هفته قبل

pkz

mamnoon azizizizizam
salame maro be agha emam reza beresoon
eydet mobarak
khoshtip
ya ali
bye

3 هفته قبل

aban25

دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند

3 هفته قبل

aban25

عشق

دختر همسايه‌مان روسری ِ آبي به سر مي‌بندد.
چند روز پيش كه از خانه بيرون مي‌رفتم، پشتِ شيشه‌ی مات ِ پنجره‌ی رو به كوچه‌شان، سايه‌ی آبي بزرگي ديدم كه تكان مي‌خورد.
دختر همسايه بود كه سرش را به شيشه چسبانده بود و نگاهم مي‌كرد.
به خانه كه برگشتم، امتحان كردم و ديدم از پشت شيشه‌ی مات، نمي‌شود چيزي ديد.
پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاق من، شيشه‌ی مات ندارد.
ديروز دخترك را دم ِ در ديدم. زيبا بود. ايستادم و خيره‌اش شدم. بي‌كه نگاهم كند برگشت و در را محكم پشت سرش بست.
بعد از چند لحظه، باز هم، پشتِ شيشه‌ی مات، سايه‌ی آبي را ديدم.

امروز صبح، باز دخترك را ديدم، دم درشان. برايش دست تكان دادم. با غيظ نگاهم كرد، برگشت و در را محكم، پشتِ سرش بست. باز، بعد از چند لحظه، سايه‌ی آبي را ديدم كه پشت شيشه‌ی مات پيدا شد و طرح نامشخص ِ لب‌هايش را، كه به شيشه چسبانده بود و برايم بوسه مي‌فرستاد.

عاشقش شده ام.

*
براي پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاقم، شيشه‌ی مات خريده‌ام.
چند ساعتي است كه هر دو - من و او - از پشتِ شيشه‌هاي ماتمان، به سفيديِ مات كوچه خيره شده‌‌ايم و هر دو با خود مي‌گوييم: همين حالا، حتمن، او هم پشتِ شيشه‌ی ماتش ايستاده و من را نگاه مي‌كند.

3 هفته قبل

aban25

قربانی


هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
- خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
- خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.


رسید خونه.زنگ زد.همين كه داشت عرق صورتش رو پاك مي¬كرد،مادر در رو باز كرد و گفت:
- سلام،چي شده؟
محسن لبخند تحميلي روي لباش جاري كرد و گفت:
- س¬.....سلام مادر،هيچي آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
- تو مگه كليد نداري محسن؟
- بي حواسيه ديگه مادر!
- از دست تو!

مادر درحاليكه بسمت آشپزخانه ميرفت گفت:
- پسرم يكم بيشتر به خودت برس،چيزي نمونده ها... .يه هفته ديگه موعد پروازت به انگليسه.
محسن صدای پدر راشنید که میگفت:تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!
- چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟
محسن که انگار تازه متوجه خضور پدرش شده بود،گفت:
- اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه ايد؟
- علیک . مي¬بيني كه هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی!
- تو پدرتو ندیدی محسن؟
- چرا چرا دیدم.یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما...
مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن میگرفت گفت:
نگفتم تو پریشونی.
تو هم اينقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟

ـــــــــــــ
تا چشاشو بازکرد،چشش به ساعت افتاد.نیم ساعت زود بیدار شده بود.پس هنوز وقت داره بخوابه.یهو یاد کابوسی افتاد که دیشب دیده در مورد تصادف و پیر مرده و ...
- وای خدای من چقدر وحشتناک بود.وای وای.یعنی چی شده؟آخه همچین بدم نبود حال پیرمرده.نه نه امکان نداره بمیره.امکان نداره .حتما بابت تلقینات مادرم بود که پیشونم و... .
یک هفته گذشت اما چه یه هفته ای.همش با کابوس.
روز پرواز محسن رسید.محسن با همه توی خونه خداحافظی کرد و بهمه سفارش کرد که نرن بدرقش.
هواپیما پرواز کرد.وقتی داشت از خاک ایران دور میشد،فقط داشت به تصادف سه شنبه شب هفته پیش فکر میکرد.

ــــــــــــــ
سه سال گذشت.حالا محسن فوق لیسانس گرفته و برگشته.حالا دیگه کمتر و خیلی کمتر به تصادفه فکر میکنه.دو هفته بعد از رسیدنش،یه کار با موقعیت و درآمد مناسب پیدا کرد و مشغول بکار شد.بعلت لیاقت و درایتی که داشت،خیلی زود پیشرفت کرد و چند بار ترفیع گرفت.محسن برای راستگویی و متانتی که داشت،بین کارمندا از اعتماد ویژه ای برخوردار بود و نزد همشون محترم.صبحها سر ساعت سر کارش حاضر میشد و معمولا بیشتر از ساعات اداری کار میکرد.
صبح یکی از روزها،متوجه سروصدایی که آقای رئیس بپا کرده بود، شد.بر سر اینکه چرا خانوم نادری(مترجم شرکت که خانوم منظمی بود)تاخیر داشتن.نزدیکیای ظهر بود که خانوم نادری وارد اتاق محسن شد.
- سلام آقای مهرزاد.
- سلام خانوم نادری.خسته نباشید.
- ممنون آقار مهرزاد شما هم خسته نباشین.
- مشکلی پیش اومده خانوم نادری؟چیزی شده؟(بعيد بود اين موقع روز، خانم نادري به اتاق آقاي مهرزاد بيان)
محسن متوجه چشای پف کرده و قرمز شده خانم نادری شد.
- آقای مهرزاد کمکم کنید...(با بغض).
- چه کمکی از دستم بر میاد؟
- آقای مهرزاد نمیدونم چیکار کنم.معتمدتر از شما هم سراغ ندارم.برادرام زندگیم رو سیاه کردن.من بدون اجازه اونا آب نمیتونم بخورم.تلفونامو کنترل میکنن ....
محسن بعد از پرسیدن چند سوال در مورد رفتار برادرهای خانم نادری و طرز فکرشون،گفت:خانم نادری شما یکهفته کاراییکه من میگم رو انجام بدن تا ببینید چی میشه.آدرس محل کار یا شماره تلفن برادرهاتون هم بهم بدین تا من باهاشون صحبت کنم.
بعد از یکهفته خانم نادری دوباره اومد پیش آقای مهرزاد(محسن) ،این بار با صورت خندان و بظاهر شاد.
- آقای مهرزاد،از شما ممنونم لطف کردید.رفتار برادرام با من خیلی بهتر شده و من این رو مدیون شما هستم.
- خواهش میکنم خانم نادری،کاری نکردم.وظیفم بود.من دوست دارم مشکل همکارام رو حل کنم.
خانم نادری با زیرکی تمام گفت:آقای مهرزاد،اگر زین پس مشکلی داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم؟!
- البته.خوشحال میشم بتونم کمکی کرده باشم.
***
خانوم نادری بیشتر به محسن سر میزد.رفته رفته فاصله بین ملاقاتها کمتر و مدتشون بیشتر میشد.وقت و بیوقت خانم نادری و محسن با بهانه های مختلف کاری و غیر کاری،تو اتاق همدیگه بودن و باهم صحبت میکردن.
سه ماه به همین منوال گذشت.تا اینکه این دو احساس کردن نسبت به همدیگه احساس خاصی دارن.حالا دیگه همدیگرو با اسم کوچیک صدا میزدن.البته ملاقاتهای داخل شرکت رسمیتر بود.
بالاخره محسن از سپیده خواستگاری کرد و بعد از چند ماه نامزدی،این دو باهم ازدواج کردن.
ــــــــــــــ
چند ماه از زندگی شیرین و توام با عشق و محبتشون میگذشت.سپیده باردار شده بود و همه منتظر تولد یه کوچولو بودن تا اینکه...

* * *

- محسن باز امشب تو رفتي تو فكر.به چي فكر ميكني؟به من بگو.
- هيچي سپيده،به چي فكر ميكنم؟اگه فكر ميكني پاي هوويي درميونه! نه همچين چيزي نيست.
- من دارم باهات جدي صحبت ميكنم محسن.
- منظورت چيه؟
- ببين محسن،الان چند وقتيه كه تا صحبت از تصادف و اينجور چيزا ميشه،تو ميري تو فكر.حتي اينم فهميدم كه اون شبا تو تا نصفه شب بيداري.به من بگو محسن.بگو چي شده.منو تو كه انقدر همديگرو دوست داريم و باهم صميمي هستيم كه ...
محسن يهو پريد ميون كلام سپيده و گفت:
- سپيده؛تو گفتي پدرت كي فوت كرد؟
- من داشتم حرف ميزدما! چند بار بهت گفتم،سه شنبه بيستو هفتمه ...
محسن ديگه چيزي نميشنيد.زل زده بود تو چشاي سپيده.دهنش قفل شده بود.بدنش يخ كرده بود...
محسن با خودش ميگفت:
- خداي من،چطور ممكنه؟آخه چطور ممكنه؟مردي رو كه من زير گرفتم و رسوندمش به بيمارستان بميره و من ب دخترش ازدواج كنم؟اين چه قسمتي بود براي من خداااااااااااا ؟
- چي شد محسن؟چيزيته؟
- س... س... سپيده م .... من... من ...من ميخوام...
- تو ميخواي چي؟ بگو محسن بگو.من دارم ديوونه ميشم.تو چت شده؟
محسن گريش گرفته بود و با همون حالت ادامه داد:
- سپيده اگه من
سپيده گفت:
- محسن گريه نكن كه منم گريم ميگيره ها... .
- سپيده اگه من يه گناهي كرده باشم و الان بهت بگم،تو ميبخشي منو؟
- تو؟ چه گناهي؟چه جور گناهيه كه من بايد ببخشمت؟
- مربوط به تو ميشه.
- واضحتر بگو بببينم چي ميگي.
- در مورد تو،در مورد پدرت،در مورد مرگش،تصادف... .
- محسن تو از تصادف پدر من چي ميدوني؟از كجا ميدوني؟كي بهت گفته؟ محسن ... .
محسن متوجه چهره غضبناك سپيده شد.تعصب بيش از حد و افراطي سپيده دومورد پدرش،اين اين غضب رو به چهره اون داده بود.
- سپيده؛اون شب،سه شنبه بيستو هفتم مرداد 79 اون كسي كه پدرت رو زير گرفت ؛ من بودم ... .سپيده به جان تو كه عزيزتريني برام هيچ عمدي تو كار نبوده .من رسوندمش بيمارستان خيلي زود... .
سپيده نگاه سنگيني به محسن انداخت و سكوت كرد.سكوتش چند دقيقه اي ادامه داشت.بيكباره فرياد بلندي كشيد و از جا برخاست.مانتوش رو پوشيد و زود رفت بيرون.
- سپيده... سپيده ... با توام سپيده ... كجا؟ واسا...
سپيده گريه كنان ميرفت...

محسن با خودش گفت:
- خوب طبيعيه.براش سنگين بوده.الان ميره خونه مادرشينا و آرومتر كه شد خودم ميرم دنبالش.
ــــــــــــــ
صبح كه از خواب بلند شد دير شده بود.ديگه سپيده نبود بيدارش كنه و صبحانه رو باهم بخورن.با عجله لباساش رو پوشيد و بدون صبحانه راه افتاد.تا در رو باز كرد،برادر سپيده رو ديد
- سلام آقا سهراب،حال شما؟اين موقع صبح اينجا...
محسن در حين احوالپرسي بود كه سهراب مشتي رو حواله صورتش كرد.
- چي شده آقا سهرا... .
سهراب حرفش رو قطع كرد . گفت:
- خفه شو قاتل؟
- قاتل؟ قاتل كيه؟قاتل چيه؟
- قاتل چيه؟ يه قاتلي نشونت بدم... .خودم ميكشمت.باباي منو ميكشي و در ميري جوجه؟
سهراب محسن رو انداخت تو ماشينش و برد كلانتري.

ــــــــــــــ
دو هفته بود تو زندان بود.چند باري كه با خونه مادر سپيده تماس گرفته بود جز بد و بيراه از مادر و برادرهاي سپيده،چيزي نشنيده بود.سپيده هم كه گوشي رو برنميداشت.
دلش براي سپيده خيلي تنگ شده بود اما از دستش دلخور بود.با خودش ميگفت:
- آخه سپيده من از تو انتظار نداشتم.خودت كه ميدوني من آزارم به مورچه هم نميرسه چه برسه به يه پيرمرد.چرا منو انداختي زندان.تو كه ميدوني من آبرو دارم...
اما بعدش با خودش گفت:
- خوب حق داره،باباشه،من كه ميدونم سپيده اونقدر منو دوست داره و اونقدر هم منطقي هست كه بفهمه قضيه رو.

يكهفته هم گذشت و سپيده بهش سر نزد.
- خداي من ،نكنه برادراش بلايي سرش بيارن.... .
ديگه طاقت نداشت.به يكي از دوستاش گفت كه بره با سپيده صحبت كنه.

روزاش شده بود شب،شباش روز.فقط دروديوار و نگاه ميكرد و گوشش به بلندگوي زندان.
- محسن مهرزاد ؛ ملاقاتي داري.
انگار نفت به چراغش ريختن (1).از جاش پريد با خودش ميگفت كه حتما سپيدست.
اما جاي سپيده،صورت گرفته ي سعيد رو ديد.
- سلام سعيد.سپيده كو پس؟نيومد؟چي شد؟چي گفت؟...
- سلام محسن.محسن يه چيزي ميگم ، فقط خودتو كنترل كن.سپيده پاش و كرده تو يه كفش كه الا و بلا طلاق.ميگه من با قاتل بابام نميتونم زندگي كنم... .
- اين امكان نداره سعيد.امكان نداره.مگه ميشه؟اون عاشق منه من عاشق اونم اونوقت ... .
- نه محسن.حقيقته .كارات رو هم تا چند روز ديگه رديف ميكنم كه بياي بيرون.فقط يه ديه سنگيني بايد بدي...
نه ديه نه مهريه و نه هيچ چيز ديگه براي محسن مهم نبود،فقط سپيده بود ،سپيده اما... .

3 هفته قبل

peymanhmm

manam bad nistam mamnun
eydet mobarak golam

3 هفته قبل

peymanhmm

khosh hal misham tu add liste man bashin

3 هفته قبل

peymanhmm

mec mec ke sar zadi va eydo tabrik gofti azizam mamnun khosh halam kardi movafagh bashi

3 هفته قبل

scorpion041

salam aiz eydet mobark bos boos

3 هفته قبل

poone

khobe ke to yeki az hame behtar khabar dari man ke behet goftam man nemitonam bezangam midoni ke chera nazare khasi nadaram faghat oon chizi ke migofti nabood benazare man khodesh behatar az oone taze benazaram zeshtam bood

3 هفته قبل

aban25

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

3 هفته قبل

aban25

edetooooooon mobaraaaaaaaaaaak

3 هفته قبل

aban25

سیاه و سفید

چه باروني مياد. چترمو آوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشي ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ... ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد ! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش روسری مشكی سرت بود.... ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد . يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي .. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي ....

3 هفته قبل

aax66

★    ★   ☆    ☆    *    ♥   *    ★ *      *   ★     ★  ♡  *
SALMMM
آخ JON بازم EYD.::.

KhOB چی BeGaM.::.
باید tAbRIk بگم .::.
آره یادم نبود.::.
عید غدیر به tOو خانواده Toمبارک :::

تقدیمی از امیر ARSALAN.....
★    ★   ☆    ☆    *    ♥   *    ★ *      *   ★     ★  ♡  *
YA ALI GOFTIM O ESHGH AGHAZ SHOD...PAS ::::
یــــا عــلــی..

3 هفته قبل

iman2002

mrc in shere kheili ghashange doosesh daram !khooodetooon neveshtinesh! ghablanam vasam goozashte booodi! on dafe ham mikhastam bepoorsam vali yadam raft ?

3 هفته قبل

pkz

salam
motmaen bash emam reza hatman
khodesh havato
dare
tanhat nemizare

3 هفته قبل

yavar

یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت يلداتون مبارك

3 هفته قبل

koochooloo

salam fadat sham to duste khofi hasti golam a30samiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii...kiiiiiisssssssssss

3 هفته قبل

remi

سلام عزيز. خوبي ؟

3 هفته قبل

peymanhmm

salam hale shoma khube?
mishe ba ham dust bashim khosh hal misham be man sar bezanid

3 هفته قبل

koochooloo

salam azziam khofi?

3 هفته قبل

djarashk2

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن

که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي

غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه

3 هفته قبل

aramesh1

salam khyle jalebe jede megham moafagh bashi

3 هفته قبل

ea1985294

salam
merci ke addam kardid
man emailetono nadaram

3 هفته قبل

pkz

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند

3 هفته قبل

pkz

bayad be khodet bebali ke nazdike emam reza sakeni
ghorboonesh beram man
be omide didar

3 هفته قبل

pkz

mamnoon az lotfet
vaniye tekrari be khater khoob dari
too ghalbam gham dari
chiziro kam dari?
in chesham baz chera barooniye?
shab hamishe be hamin aroomiye?
bebin mano ke baz inja tanham
beshin naro bi to gharghe ghamham
rap jadide 0111
bazam mamnoon bye aziziziziziziziz
felan

3 هفته قبل

kambiz

salam khanom khanoma
bamarefata ro migiran
be to gir nadadan bekhan begiranet?

3 هفته قبل

hichi

fekr kardam shoma azari hastid.esm mostar shoma turki ast.

3 هفته قبل

4672

از سازمان کشتیرانی مزاحم میشم ، لنگر عشقتون بدجورب تو ساحل دل ما گیر کرده !

3 هفته قبل

dani69

salam azizam
bebakhshid man chand ruzi nabudam. mersi az nokte jalebi ke dar more IMPOSIBLE neveshte bud,ghashng bud.khshhal misham bishtr sar bezani

3 هفته قبل

iman2002


در اين هوا که تپش هاي دل دو چندان است

در اين سکوت که مرگ پرنده آسان است

صداي قلب تو مي آيد از جدار جهان

دلم براي دلم مي تپد

در اين تباهي و ويراني

صداي من به تو هرگز نمي رسد

اما…

صداي قلب تو مي آيد از جدار جهان

4 هفته قبل

dani69

سلام عزیزم خوبی؟
من تورو ادد کردم امیدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم

4 هفته قبل

ssr

به راستي چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها
در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري
در حالي که تظاهر ميکني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است در خاموشي و تنهايي به حال خود گريستن

4 هفته قبل

ea1985294

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بي خطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بي خطره
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟

4 هفته قبل

mydonya

سلام گلم خوبی

4 هفته قبل

-mehran-

salam cheto0li?
tnx fo0r add me.

4 هفته قبل

bomb

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

4 هفته قبل

silverman

salam
eyde shoma ham mobarak

4 هفته قبل

tarzan

به مسلخ كشيدن نفس و به معراج بردن عشق بر شما مبارك . اميدوارم امروز غمهايتان قرباني شاديهايتان گردد. عيد قربان مبارك .... پيمان

4 هفته قبل

arashkalak

SaLAm JiGiLi EiDe ToOooHam MoBaRaK

4 هفته قبل

dani69

salam azizam
khubi? az ashnaii bahat khoshhalam

4 هفته قبل

murderer

خداوندا !

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرادرياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...
murderer

4 هفته قبل

aax66

یه سلام دیگه...
یه پیام دیگه...
از AAX66دیگه...
دیگه دیگه...
*********************
از این پیام شاید خوشت نیادولی تا آخر بخون..............
عرفه آمد ومن هنوزدرکوچه پس کوچه های تنگ وتاریک دلم سرگردانم....هنوز دلتنگم و هنوز غریب....
عرفه روز دعاست.چه دعایی باید کرد؟چه گفت؟چه خواست؟!!
نمی دانم......
واقعا نمی دانم........
((من یه تیکه از دعای عرفه را انتخاب کردم برای دعا))
**خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم
جز تو خدايي نيست
كار بد كردم و بخود ظلم نمودم
به گناه خود اعتراف مي كنم
تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني**
بار الها،خواسته های دلم به وسعت عالم و آدم است،امااز تو می خواهم
این پیام بر هرکس نمی زارم بر کسای میزارم که جواب بدن(حتی شده یه نگاه) پس منتظرم...

امضاء:AAX66
زمان:دوشنبه یعنی امروزکه تموم شد..

1 ماه قبل

aban25

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

1 ماه قبل

aban25

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .





اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس







قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی



شنيدنی است‌:





داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را




چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .



گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟




اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .




آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

1 ماه قبل

silverman

دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق

1 ماه قبل

arashkalak

rast migi ghabool meyle khoodete
pas joojoolam ID yAhOO TA BEDE mikham bishtar bat ashna sham

Dec 06 ,2008

iman2002


هيچکي از رفتن من غصه نخورد
هيچکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من ميخواست تلافي بکنه
پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد
پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد



وقتي رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود
اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود
آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريب و نا شناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائيکه واسشون مهم بودم
همه شايد يه جوري مرده بودن


دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريب و نا شناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

Dec 06 ,2008

4672

بي صدا امد چه غوغا کرد ورفت/بينوا دل را چه رسوا کرد ورفت/در درونم شعله هاي عشق ريخت/ عاقبت صد فتنه برپا کرد ورفت /روز من شب کرد وشب را پر ز تب /زندگي را يک معما کردو رفت

Dec 06 ,2008

djarashk2

كيسه كوچيك چاي با يه تيكه نخ رفت ته ليوان و حرف دلشو آهسته گفت . ميدوني ليوان چي شد؟
سرخ شد ....

همیشه ابرها گریه میكنن ولی همه عاشق ستاره ها میشن . دل ابرها پره . یادت باشه چشمك ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره

Dec 05 ,2008

silverman

گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم. ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

Dec 05 ,2008

dark021

SALAM IE SARE BE MANAM BEZANE BAD NEST BEKHODA SAVAB DARE

Dec 03 ,2008

silverman

گر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در

برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

Dec 02 ,2008

arashkalak

sAlaM JiGiLi ShEtOoOLiii
MeKsI OmAdI pIsHaM
kHoSh hAll MiShAm BiiiShTaR Ba hAm AsHNa ShIm

Dec 01 ,2008

p30kalantar

Nov 30 ,2008

aban25

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش